به گزارش شبکه اطلاعرسانی «سفیر اورامانات؛ در سپهر پیچیده سیاست بینالملل، همواره شکافی معنادار میان «واقعیتهای سخت میدانی» و «روایتسازیهای روانی» وجود داشته است؛ شکافی که در بزنگاههای حساس، بیش از هر زمان دیگری خود را نشان میدهد؛ در روزهای اخیر، همزمان با پررنگ شدن مجدد نقشآفرینی ترامپ در فضای سیاسی و رسانهای، موجی از تهدیدات کلامی و عملیات روانی با هدف اثرگذاری بر افکار عمومی ایران شکل گرفته است.
این ادبیات تهاجمی، در ظاهر نشانهای از قدرتنمایی است، اما در لایههای عمیقتر، بیش از هر چیز حکایت از خلأ راهبردی و ناتوانی در تغییر واقعی معادلات میدانی دارد؛ تجربههای پیشین نشان داده است که هرگاه ابزارهای عملیاتی برای اعمال فشار مستقیم ناکارآمد میشوند، «جنگ روانی» بهعنوان جایگزین کمهزینه وارد میدان میشود.
در چنین شرایطی، برجستهسازی مفاهیمی مانند «بیثباتی»، «آشوب» یا «تغییر ساختار سیاسی»، نه بخشی از یک راهبرد عملیاتی، بلکه تلاشی برای القای نااطمینانی در سطح افکار عمومی است؛ ترامپ با بهرهگیری از ادبیات پوپولیستی و رسانهپسند، تلاش میکند با تحریک احساسات و تقویت ادراک تهدید، «تابآوری اجتماعی» را هدف قرار دهد.
یکی از مهمترین عوامل ناکامی جنگهای روانی، فاصله میان «روایت القایی» و «واقعیت زیسته» است؛ هرچه این فاصله بیشتر باشد، احتمال اثرگذاری پیامهای تبلیغی کاهش مییابد؛ در مورد ایران، این شکاف بهوضوح قابل مشاهده است.
جامعه ایران طی دهههای گذشته، در مواجهه با طیف متنوعی از فشارها، از تحریمهای اقتصادی تا تهدیدهای امنیتی، به سطحی از «بلوغ تحلیلی» دست یافته است که امکان تفکیک میان واقعیت و عملیات رسانهای را فراهم میکند؛ این ویژگی، بهنوعی سپر دفاعی در برابر جریانهای خبری هدایتشده تبدیل شده است.
برخلاف برخی برآوردهای بیرونی، افکار عمومی در ایران صرفاً دریافتکننده منفعل پیامهای رسانهای نیست، بلکه با نوعی «سواد سیاسی تجربی» به تحلیل و ارزیابی این پیامها میپردازد؛ همین امر سبب میشود بسیاری از پروژههای جنگ روانی، پیش از آنکه به لایههای عمیق اجتماعی نفوذ کنند، در سطح رسانهها متوقف شوند.
قدرت یک ملت، تنها در شاخصهای نظامی یا اقتصادی خلاصه نمیشود، بلکه در «توان حفظ انسجام در شرایط فشار» معنا پیدا میکند؛ یکی از اهداف کلیدی جنگ روانی، افزایش «هزینه ادراکشده مقاومت» در ذهن جامعه است؛ راهبردی که تلاش میکند آینده را مبهم و پرریسک ترسیم کند.
با این حال، تجربه تاریخی ایران نشان داده است که افزایش فشارهای بیرونی، نهتنها به فروپاشی اجتماعی منجر نمیشود، بلکه در بسیاری موارد به تقویت همبستگی درونی انجامیده است. این الگو، برخلاف تحلیلهای رایج در برخی محافل غربی، بیانگر نوعی پویایی در ساختار اجتماعی و سیاسی کشور است.
در چنین بستری، «ترس از آینده» جای خود را به «مدیریت واقعبینانه بحران» داده و همین امر، کارآمدی عملیات روانی را بهطور محسوسی کاهش داده است.
واقعیت آن است که قدرت کلام، در غیاب پشتوانه عملیاتی، دوام چندانی ندارد؛ جنگ روانی، هرچند میتواند در کوتاهمدت فضای رسانهای را تحت تأثیر قرار دهد، اما در صورتعدم انطباق با واقعیات میدانی، بهسرعت دچار «فرسایش اعتبار» میشود.
در مورد ایران، عدم شناخت دقیق از ساختار قدرت، فرهنگ سیاسی و ویژگیهای اجتماعی، موجب شده بسیاری از این عملیاتها به نتیجه مطلوب طراحان آن نرسد؛ ترامپ نیز از این قاعده مستثنی نیست و ادبیات تهاجمی او، بیش از آنکه نشاندهنده قدرت باشد، بازتابی از محدودیتهای راهبردی است.
در نهایت، آنچه مسیر تحولات را تعیین میکند، نه هیاهوی رسانهای، بلکه «واقعیتهای عینی» و «اراده ملی» است؛ تجربه نشان داده است که جامعه ایران، با اتکا به هویت تاریخی و سطح قابل توجهی از آگاهی سیاسی، توان عبور از موجهای مقطعی عملیات روانی را دارد.
از این رو، تلاش برای تضعیف انسجام اجتماعی از مسیر جنگ روانی، بیش از آنکه تهدیدی پایدار باشد، به یک ابزار کماثر و گذرا تبدیل شده است.
نویسنده: بهمن کریمی؛ فعال رسانهای


